جستجو

   
نسخه قابل چاپ
گزارش سفر به قونيه- شهر پر رمز و راز

{ سياوش مسيحا }

ظهر يك روز پاييزي است كه روحاني، رييس انجمن صنفي دفاتر خدمات مسافرتي خراسان رضوي به من زنگ مي‌زند و توضيح مي‌دهد كه سفري در پيش است و گروهي از مديران آژانس‌هاي مسافرتي خراسان رضوي با هماهنگي اداره فرهنگي سفارت تركيه و به دعوت رسمي شهردار قونيه عازم كشور تركيه و شهر قونيه خواهند بود و از من هم مي‌خواهد كه در اين سفر همراهشان باشم. آرزوي چندين ساله من براي سفر به قونيه مدفن مولانا جلال‌الدين محمد شاعر و عارف بي‌مانند پارسي گو قرار است به واقعيت بپيوندد. با اشتياق دعوت او را مي‌پذيرم. و چند روز بعد با اين گروه به سفري خاطره‌انگيز مي‌روم.
قرار است 28 آبان ماه ابتدا از فرودگاه هاشمي‌نژاد به سمت تهران پرواز كنيم و چند ساعت بعد با هواپيمايي تركيش ايرويز عازم استانبول شويم. به علت شغلي كه دارم هر سال چند بار به كشورهاي مختلف سفر مي‌كنم و اين فرصتي است كه از نزديك مقايسه‌اي داشته باشم بين آنچه كه ما داريم با آنچه كه ديگران دارند. نمي‌دانم چرا اين اختلافات گاهي خيلي معنادار مي‌شود نكات كوچك و بزرگي كه اين اختلافات را نشان مي‌دهد امروزه در صنعت گردشگري دنيا هركدام مي‌تواند به تنهايي بسيار تاثيرگذار باشد. شايد كشورهاي مهم در حوزه توريسم با دفت نظر در همين نكات كوچك و بزرگ توانسته‌اند جايگاهي ارزشمند در ميان گردشگران پيدا كنند. به هر حال اميدوارم گزارش اين سفر حداقل بتواند در ميان مسوولان گوش شنوايي پيدا كند. اين گزارش را لطفاً مطالعه فرمائيد.
ساعت 8 شب 28 آبان در فرودگاه هاشمي‌نژاد به هم ملحق مي‌شويم. افراد گروه متشكل هستند از حاج حسين اديبيان مدير آژانس اديبيان، خطيب مدير آژانس آهنگ سفر، پور تيمور مدير آژانس همگام، امير نجفي مدير آژانس نجفي، معيني مدير آژانس معين‌سير، خاقاني مدير آژانس روشن‌سير و …
ساعت 10 شب با هواپيمايي ايران‌ايرتور به سمت تهران پرواز مي‌كنيم. ساعت حركت ما از تهران به سمت استانبول 3 صبح تعيين شده است. فرصت به اندازه كافي هست تا از ترمينال پروازهاي داخلي به ترمينال پروازهاي خارجي برويم. تشريفات خروج به سرعت انجام مي‌شود و 2 ساعت مانده به پرواز تقريباً همه چيز آماده است تا با هواپيمايي تركيه به سمت استانبول پرواز كنيم. سالن انتظار ترمينال پروازهاي خارجي در آن شب سرد پاييزي مملو از مسافراني است كه هركدام عازم كشوري هستند هنوز بسياري از پروازها از مهرآباد انجام مي‌شود و فرودگاه اما تعداد اندكي از پروازها را پشتيباني مي‌كند. البته اينكه ما از اين فرودگاه عازم استانبول هستيم خوشحاليم چرا كه ديگر نياز به طي مسافت طولاني از مهرآباد تا فرودگاه امام نيست. هنوز براي سوار شدن به هواپيما زود است و اين فرصتي است كه در ترمينال قدم بزنم هركدام از همراهان به كاري مشغول هستند. خطيب نظر مرا جلب مي‌كند. او كه موهاي سپيدش نشان مي‌دهد سالها تجربه را پشت سر گذاشته است بعد از حسين اديبيان از همه مسن‌تر است. گفتگوي او با يكي از ماموران و مسافري كه نشان مي‌دهد آسيايي نيست مرا به سمت خودشان مي‌كشد. به آنها كه مي‌رسم متوجه مي‌شود خطيب نقش مترجم را بازي مي‌كند و به مسافري كه حالا متوجه شده‌ام بلغاري است مي‌گويد كه ويزاي او تمام شده است و نمي‌تواند از كشور خارج شود و بايد به وزارت امور خارجه مراجعه تا مشكلش حل شود. در اينجا نكته‌ي ظريفي وجود داشت كه نقل آن خالي از لطف نيست و آن اينكه اگر خطيب نبود چه كسي مي‌خواست به اين توريست يا بازرگان و يا … بفهماند كه مشكل او چيست؟ متاسفانه ماموري كه مي‌خواست اين نكته را به او بگويد به خوبي نمي‌توانست انگليسي صحبت كند. فرودگاه بين‌المللي مهرآباد- سالن پروازهاي خارجي و كمبود كساني كه به انگليسي تسلط داشته باشند. نكته‌ي كوچكي است نه؟ در اين باره با خطيب صحبت مي‌كنم. و از او مي‌پرسم اگر تو نبودي چه اتفاقي مي‌افتاد. لبخندي و نگاه معني‌داري اين تمام پاسخ او بود!
آن سو تر حسين اديبيان را مي‌بينم كه با كلاهي كشي و شال گردني به دور گردن و بخشي از صورتش را پوشانده است. ناگهان احساس سرما مي‌كنم. دقت كه مي‌كنم متوجه مي‌شوم كه اكثر كساني كه در سالن حضور دارند همين شكل و شمايل را دارند. هواي داخل سالن انتظار به شدت سرد است. چاي داغي كه خطيب مهمانم مي‌كند هم چاره‌ي كار نيست. خدا را شكر مي‌كنيم كه حداقل داخل سالن هستيم. كه اگر بيرون بوديم قطعاً يخ مي‌زديم. پرس و جو كه مي‌كنم يكي از كاركنان فرودگاه علت سردي سالن را خراب بودن فن‌ها عنوان مي‌كند و جالب اينجاست كه فقط قسمت گرمايش فن‌ها خراب است و دمنده‌ها كه حالا هواي سرد را در همه جاي سالن به گردش درآورده است به خوبي كار مي‌كند- هواي سرد پاييزي و كولرهاي كمكي! روحاني كه مسووليت گروه را به عهده دارد به جمع ما مي‌پيوندد و وقتي موضوع صحبت را متوجه مي‌شود مي‌گويد هواي بيرون هم خيلي سرد است. احتمالاً براي سوار شدن به هواپيما از تونل مخصوص عبور خواهيم كرد و سرماي بيرون آزارمان نخواهد كرد.
اما گويا پيش‌بيني او درست از آب درنمي‌آيد چرا كه متوجه مي‌شويم براي سوار شدن به هواپيما بايد از سالن خارج و با اتوبوس به سمت هواپيما حركت كنيم. و اين كار صورت گرفت و جالب اينجا بود كه هواي بيرون هرچند سرد اما گرم‌تر از هواي داخل بود شايد دليل آن نبود كولر در فضاي باز بود !!
هواپيماي بوئينگ تركيش بعد از مدتي آماده پرواز مي‌شود. هواپيمايي نو با خدمه‌اي مودب. 5/3 ساعت پرواز به سرعت طي مي‌شود و ما به فرودگاه بزرگ استانبول مي‌رسيم. برنامه پرواز به قونيه به گونه اي تنظيم شده است كه در حداقل زمان ممكن بايد خود را به هواپيمايي كه عازم قونيه است برسانيم در كمتر از يك ساعت اين كار بايد صورت بگيرد پيدا كردن محل سوار شدن به هواپيمايي كه عازم قونيه است آن هم در فرودگاه پرتردد استانبول كار ساده‌اي نيست اما با چند بار سوال كردن توانستيم خود را به هواپيما برسانيم. هواپيمايي كه قرار بود ما را به قونيه ببرد فكر مرا مشغول كرده بود. مي‌خواستم ببينم آيا پروازهاي داخلي كشور تركيه مانند پروازهاي بين‌المللي آنها مجهز هست يا نه و براي كشف اين راز! چندان معطل نشدم. وقتي خود را روي صندلي هواپيماي عازم قونيه ديدم دريافتم كه تفاوت چنداني بين آنها نيست همان اندازه نو و همان اندازه مجهز با مهمانداراني مودب و صد البته با لبخندي بر لب. ياد پروازهاي داخلي خودمان افتادم … بگذريم.
قونيه پنجمين شهر تركيه از نظر جمعيت است. اين شهر هميشه در طول تاريخ از اهميت فراواني برخوردار بوده است. 211 سال پايتخت سلجوقيان قونيه را از هر نظر داراي اهميت كرده بود. مي‌گويند در زمان مولانا جمعيت اين شهر بالغ بر 400 هزار نفر بوده است. و در همان زمان جزو 22 شهر بزرگ دنيا محسوب مي‌شده است. حتي قبل از ميلاد مسيح نيز اين شهر وجود داشته است. آثار بسياري از زمان سلجوقيان هنوز در اين شهر پابرجاست.
قونيه از استانبول 700 كيلومتر به سمت جنوب فاصله دارد و فاصله پروازي آن حدود يك ساعت است. فرودگاه قونيه هرچند كوچك و جمع و جور اما تميز و مرتب است. وسايلمان را كه تحويل مي‌گيريم متوجه مي‌شويم كه هيأتي از طرف شهرداري قونيه در سالن انتظار منتظر ما هستند. حدوداً 8 نفر به همراه 2 مترجم كه دانشجويان افغاني ساكن در قونيه هستند به استقبال ما آمده‌اند. فرودگاه اندكي از شهر فاصله دارد و اين فرصتي است تا با يكي از مترجمان گفتگو كنم. قونيه بالغ بر يك ميليون و صد هزار نفر جمعيت دارد. اين شهر كه قدمتي تاريخي دارد بيشتر يك شهر صنعتي است اما به علت وجود مدفن مولانا اين شهر بيشتر به نام اين عارف شهير شناخته مي‌شود و ساير توانمندي‌هاي آن براي ما ناشناخته است. بي‌دليل هم نيست كه همين جاذبه باعث شد تا عازم اين شهر شويم. شنيده بودم كه قونيه شهر سردي است اما پس از پياده شدن از هواپيما متوجه مي‌شوم كه هواي قونيه در آن روز بسيار گرمتر از تهران است. هواي آفتابي و مطبوع قونيه نويد اقامتي به ياد ماندني‌تري را به ما داد.
هتل سلجوق براي ما در نظر گرفته شده بود. هتلي مجهز و زيبا. هر كدام از اعضاي گروه به صورت جداگانه در اتاقي اسكان داده شدند. شهرداري از همان ابتدا نشان داد كه در پذيرايي از گروه همه تلاش خود را به كار بسته است. بعد از ظهر آن روز را بايد به استراحت مي‌پرداختيم و از روز بعد برنامه رسمي ما آغاز مي‌شد. و اين فرصتي بود تا بعد از نهار گشتي در شهر بزنيم. قونيه يك شهر مذهبي محسوب مي‌شود و دليل آن هم مدفن مولانا جلال‌الدين محمد و مقبره شمس تبريزي است. اكثر آثار باستاني در اين شهر هم مربوط به زمان زندگي مولانا است. مساجد، مدارس علمي و خانه‌هاي قديمي كه با دقت از آنها نگهداري مي‌شود جزو آثار باستاني و با ارزش اين شهر به حساب مي‌آيند. با اينكه بالغ بر يك ميليون نفر در اين شهر زندگي مي‌كنند اما از ترافيك و هياهو در آن خبري نيست. دستفروشان كه هر نوع كالايي را ارايه مي‌كنند در گوشه و كنار شهر به فراواني ديده مي‌شوند. با كمي دقت مي توان توريست‌ها را در اين شهر ديد كه از اقصي نقاط جهان براي زيارت مدفن مولانا و ديدن مراسم رقص سماع به اين شهر مي‌آيند. ولي نكته‌اي كه برايم بسيار جالب بود ندانستن زبان انگليسي در بين اكثر ساكنين قونيه بود. حتي در فروشگاه‌هاي بزرگ و ادارات مهم هم كمتر كسي را مي‌تواني بيابي كه بتوان حتي به سختي انگليسي صحبت كند. اكثر تابلوهاي راهنما در شهر هم به زبان تركي است. هرچند حروف آن از زبان انگليسي است اما اگر كسي تركي نداند دچار مشكل خواهد شد. پس از چند ساعت گشت و گذار در شهر به هتل برمي‌گردم و متوجه مي‌شوم كه هر دو مترجم كه دانشجويان افغاني و بسيار مودب و آشنا به وضعيت شهر بودند در لابي نشسته‌اند. بعداً متوجه مي‌شوم كه آنها مامورند كه در تمام ساعات در كنار گروه حضور داشته باشند. از يكي از آنها خواهش مي‌كنم كه همراه من باشد و دوباره با او به پياده‌روي در شهر مي‌پردازم. هوا رو به تاريكي است كه صداي اذان در شهر مي‌پيچد. به سادگي مي‌شود خلوت شدن عبور و مرور را در اين ساعت حس كرد. در همين زمان است كه به ساختماني بزرگ مي‌رسيم كه بيشتر مغازه‌هاي آن كتابفروشي است. علي (مترجم) مرا به يكي از اين كتابفروشي‌ها مي‌برد و مي‌گويد صاحب اين كتابفروشي از دوستان اوست و از علاقه‌مندان ايران. هيچ تفاوتي بين اين كتابفروشي و ساير مغازه‌ها با كتابفروشي‌هاي ايران نمي‌بينم. جز عنوان كتاب‌ها علي مرا به صاحب كتابفروشي معرفي مي‌كند هنوز مشغول احوالپرسي هستيم كه اركان (صاحب كتابفروشي) مي‌گويد. حال آقاي احمدي نژاد چطور است؟ او مرد بزرگي است كه مقابل آمريكا ايستاده است. اينجا او را خيلي دوست دارند. آقاي خاتمي را هم خيلي دوست دارند. چند روز قبل آقاي خاتمي اينجا بود و من او را از نزديك ديدم. راست مي‌گفت چندي قبل آقاي خاتمي ديداري از قونيه داشت كه با استقبال خوبي هم مواجه شد. مشغول صحبت بوديم كه سه نفر وارد مي‌شوند علي هر اتفاق و هر گفتگويي را به سرعت برايم ترجمه مي‌كند. وقتي از كتابي كه آن دانشجويان دنبال آن بودند برايم گفت بسيار متعجب شدم. كتابي از شهيد مطهري. مي‌پرسم به راستي اين دانشجويان دنبال كتاب شهيد مرتضي مطهري هستند؟ و اركان پاسخ مي‌دهد آثار شهيد مطهري بسيار پر فروش است بيشتر دانشجويان با آثار او آشنا هستند و كتاب‌هاي او را مي‌خوانند. گفتگو با اركان تا دير وقت ادامه مي‌يابد از انرژي هسته‌اي تا جنگ عراق. هنگام گفتگوي ما چند تن از دوستان اركان هم به ما ملحق مي‌شوند. وقتي متوجه مي‌شوم كه ممكن است حضور من مانع از كسب او شود (كه اينگونه هم شده بود) قول مي‌دهم تا در فرصتي ديگر با به ديدنش بروم. قولي كه هرگز عملي نشد.
خستگي دو پرواز و بي خوابي شب قبل مانع از آن بود تا گشت شبانه‌اي در شهر داشته باشيم. با علي به هتل برمي‌گرديم و به ساير اعضا گروه مي‌پيونديم. روحاني كه خيلي پر جنب و جوش است برنامه‌هاي فردا را با مترجمان هماهنگ مي‌كند. فردا قرار است ابتدا به ديدار مولانا بشتابيم. لحطه‌ي ديدار نزديك است…
هر‌آنچه كه از مولانا مي دانم و در كتب مختلف درباره او آموخته ام را در ذهن مرور مي‌كنم. در كتاب رساله در تحقيق احوال و زندگاني مولانا جلال‌الدين محمد مشهور به مولوي خوانده‌ام كه نام او به اتفاق تذكره‌نويسان محمد و لقب او جلال‌الدين است و همه مورخان او را بدين نام و لقب شناخته‌اند. محل تولد مولانا شهر بلخ است و تاريخ تولد او را ششم ربيع‌الاول سال 604 هجري قمري ذكر كرده‌اند. و علت شهرت او به رومي و مولاناي روم همان طول اقامت او در شهر قونيه كه اقامتگاه بيشتر عمر و مدفن است بوده است. هرچند كه خود مولانا هميشه خود را از مردم خراسان مي‌دانسته است.
پدر مولانا محمدبن حسين است كه به بهاءولد معروف شده است و او را سلطان العلما هم لقب داده‌اند.
گفته‌اند كه سلطان‌العلما در سال 610 به دليل و رنجش خاطري كه از خوارزمشاه داشت از بلخ هجرت كرد. در مسير خود به سمت بغداد به نيشابور رسيد و در آن شهر با شيخ فريدالدين عطار ملاقات كرد و به گفته‌ي دولتشاه شيخ عطار خود به ديدن مولاناي 6 ساله رفت و اسرارنامه را به او هديه داد و به بهاءولد گفت: «زود باشد كه اين پسر تو آتش در سوختگان عالم زند».
هنگامي كه بهاءولد از دنيا رفت مولانا 24 ساله بود كه به وصيت پدر و خواهش مريدان به جاي پدر نشست و در قونيه به شغل تدريس اشتغال داشت.
همه تذكره‌نويسان نقل كرده‌اند كه حضور مولانا شمس‌الدين تبريزي در قونيه انقلابي در مولانا ايجاد كرد. شمس‌الدين محمد بن علي بن ملك‌داد از اهالي تبريز بود و گفته‌اند كه او «بامداد روز شنبه بيست و ششم جمادي‌الاخر سال 642 به قونيه وصول يافت و به عادت خود كه در هر شهري كه رفتي به خان فرود آمدي در خان شكرفروشان نزول كرده حجره بگرفت و بر در حجره‌اش دو سه ديناري با قفل بر در مي‌نهاد تا خلق را گمان آيد كه تاجري بزرگ است. خود در حجره غير از حصيري كهنه و شكسته كوزه و بالشي از خشت خام نبود.»
درباره مدت اقامت شمس در قونيه تا وقتي كه مولانا را منقلب ساخت و چگونگي ديدار وي با مولانا را هم به اختلاف نوشته‌اند…
سرانجام مولوي در بستر ناتواني افتاد و هرچه طبيبان به مداوا كوشيدند سودي نبخشيد و عاقبت روز يكشنبه پنجم ماه جمادي‌الاخر سال 672 از دنيا رفت اهل قونيه از كوچك و بزرگ بر جناره مولانا حاضر شدند و در نزديكي پدر خود سلطان‌العلما مدفون ساختند.
ساعت 7 صبح روحاني توسط تلفن از همه اعضا گروه مي‌خواهد كه آماده شوند تا پس از صرف صبحانه براي بازديد از مزار مولانا حركت كنيم. سالهاي سال آرزو داشتم كه به زيارت مدفن اين عارف بزرگ و شاعر پارسي‌گو مشرف شوم و امروز به آرزوي خود مي‌رسيدم. و هميشه اين سوال را در ذهن داشتم كه چرا مولوي با اينكه بيشتر عمر خود را در قونيه سپري كرد حتي يك خط از آثار او به زبان تركي نيست و هرآنچه كه از او چه در غزليات و چه در مثنوي‌ها به يادگار مانده است به زبان فارسي است. و شايد به همين علت باشد كه يكي از دانشگاه‌هاي معتبر قونيه 2 سال است كرسي زبان فارسي را دائر كرده است. اهالي قونيه ارادت عجيبي به مولوي دارند «اركان» همان صاحب كتابفروشي هم يكي از پرفروش‌ترين كتابها آثار مولوي عنوان مي‌كرد. در هر گوشه و كنار شهر هم آثاري كه به نوعي مرتبط با مولانا است به فروش مي‌رسد. مجسمه‌هايي كه در حال سماع هستند تا ماكت‌هايي از مقبره‌ي مولوي كه در هر مغازه‌اي به وفور يافت مي‌شود. با هر كس كه در قونيه صحبت كردم به نوعي مي‌خواست ارادت خود را به مولوي نشان دهد و چه كاري بهتر از اينكه چند بيتي از اشعار او را به لهجه تركي بخواند؟ خواندن اشعار مولوي هنگامي بيشتر مورد توجه قرار مي‌گرفت كه مخاطب درمي‌يافت كه ايراني هستي و پارسي گو و براي زيارت مولانا آمده‌اي.
از هتل تا مدفن مولانا راه طولاني در پيش نيست پس از چند دقيقه خود را مقابل در ورودي مرقد مولانا جلال‌الدين محمد با گنبدهايي سبز و طلايي مي‌بينم. براي ورود به مرقد بايد بليت تهيه كرد كه قبلاً توسط مترجمان تهيه شده است انبوه بازديدكنندگان كه عمدتاً توريست هستند از اقصي نقاط دنيا براي زيارت مدفن مولوي به اينجا آمده‌اند براي ورود به داخل مرقد بايد كفش‌ها را پوشاند. و از ابتداي ورود قبرهاي فراواني به چشم مي‌خورند كه مريدان مولوي بوده‌اند كه پس از او از دنيا رفته‌اند و به خاطر ارادتي كه داشته‌اند در كنار او آرام گرفته‌اند. قبور شكل خاصي دارند و بر هر قبر دستاري است كه اندازه و شكل دستار مقام و منزلت صاحب قبر را نشان مي‌دهد. بزرگترين قبر متعلق به بهاءولد پدر مولوي است كه در چندمتري مدفن مولوي قرار دارد و پس از آن مدفن مولاناست كه جلب نظر مي‌كند. در سكوت مطلق داخل مقبره نواي ني به آرامي به گوش مي‌رسد. در همين مكان فضايي قرار دارد كه زماني در آن مراسم سماع برگزار مي‌شده است و آن سوتر موزه‌ي قرآن‌هاي خطي.
يكي از اين قرآن‌ها كه بسيار كوچك و زيباست حكايت جالبي دارد. مي‌گويند اين قرآن را دختري با تار مور تحرير كرده است و 30 سال طول كشيده است تا تمام شود. ابعاد اين قرآن بسيار زيبا و نفيس 5 × 4 سانتي‌متر بيشتر نيست. در كنار موزه قرآن موزه‌اي ديگر قرار دارد كه وسايل و ادوات موسيقي مرتبط با رقص سماع و همچنين لباسهاي باقي‌مانده از زمان مولوي است. خرقه‌ها و دستارها، ني‌ها و عودها و دف‌ها و در جايي ديگر كلكسيوني از ني از اندازه‌ها و شكل‌هاي مختلف از صدها سال قبل به اين سو. نشستن و نماز خواندن در اين مكان ممنوع است و از نزديك شدن به مقبره بهاءولد و مولوي جلوگيري مي‌شود. براي زيارت اين مكان آدابي وجود دارد كه بايد رعايت كرد. عكس گرفتن منعي ندارد. در خارج از مدفن مولوي موزه‌اي ديگر وجود دارد كه وسايل، لباس‌ها، نقاشي‌ها، ادوات موسيقي و … به نمايش مي‌گذارد و در محلي ديگر توسط ماكت‌ها و آدامك‌ها مراحل مختلف مراسم درس و بحث در زمان مولوي و همچنين چله‌نشيني و رقص سماع به نمايش درآمده است. بازديد ما رو به اتمام است كه صداي اذان ظهر در فضاي مقبره و در تمام شهر طنين‌انداز مي‌شود. مسجدي بزرگ و زيبا در كنار مدفن مولاناست. پس از زيارت مرقد مولانا اقامه نماز جماعت به امامت حاج حسين اديبيان حال و هواي خاصي دارد.
بعد از صرف نهار و استراحتي كوتاه قرار است از مركز فرهنگي مولانا كه سالني 3 هزار نفري براي مراسمي چون سماع دارد بازديد كنيم و قبل از آن جلسه‌اي با ارجان اوسلو مدير كل فرهنگي مولانا داشتيم. ارجان اوسلو از شيفتگان مولوي است و صحبتش را با شعري از مولانا آغاز مي‌كند. روحاني مسوول گروه با وي كه گفتگو مي‌كند از مشهد و خراسان مي‌گويد و ارجان خود را از ارادتمندان حضرت رضا (ع) و آرزو مي‌كند كه فرصتي براي زيارت حضرت رضا (ع) به دست آورد روحاني كه رياست انجمن صنفي دفاتر خدمات مسافرتي خراسان رضوي را نيز دارد در مذاكراتش با ارجان اعلام آمادگي مي‌كند تا زمينه‌اي فراهم شود تا پرواز مستقيمي بين قونيه و مشهد را سامان‌دهي كند. اين پيشنهاد با استقبال گرم ارجان مواجه مي‌شود. ارجان مي‌گويد اهالي قونيه جزو مذهبي‌ترين مردمان تركيه هستند و اگر اين مهم صورت بگيرد به طور قطع مسافران بسيار زيادي مشتاقند تا از مشهد ديدار كنند. در ادامه ارجان يكي از خاطرات خوب خود را ديدار آقاي خاتمي از قونيه عنوان كرد.
رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست
رقص سماع نماد شهر قونيه است. هر سال در سالروز وفات مولوي مركز فرهنگي مولانا پذيراي هزاران نفر از مشتاقان اوست. در اين مركز فرهنگي براي بازديدكنندگان رقص سماع توسط افرادي كه به همين منظور آموزش ديده‌اند اجرا مي‌شود. و آن شب نيز به صورت اختصاصي تمام مراسم رقص سماع براي گروه 10 نفري ما اجرا مي‌شود ولي قبل از اجراي موسيقي و سماع رسم است كه مثنوي خواني مي‌شود. يك نفر بايد چند بيتي از مثنوي بخواند. ارجان از حاج حسين اديبيان مي‌خواهد كه اين كار را انجام دهد. و اديبيان با صدايي گرم و گيرا شروع به خواندن مي‌كند:
بشنو اين ني چون شكايت مي‌كند و از جدايي‌ها حكايت مي‌كند
كز نيستان تا مرا ببريده‌اند در نفيرم مرد و زن ناليده‌اند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگويم شرح درد اشتياق
هركسي دور ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش
و رقص پر شكوه سماع توسط سماع‌كنندگان آغاز مي‌شود.
هنگامي كه براي صرف شام مي‌خواهيم از مركز فرهنگي مولانا خارج شويم فضاي شهر را حاله‌اي از مه پوشانده است. اما وقتي كه دقت مي‌كنم متوجه مي‌شوم كه اين حاله مه نيست. دودي كه بوي خاصي دارد و تمام شهر را در برگرفته است. از علي مي‌پرسم چرا اين همه دود؟ پاسخ جالبي دارد. درقونيه از گازكشي خبري نيست. نفت هم استفاده نمي‌شود. سيستم گرمايش اين شهر يك ميليون و صدهزار نفري با زغال‌سنگ كار مي‌كند. در تمام خانه‌ها مردم براي توليد گرما ذغال‌سنگ مي‌سوزانند و اين دود كه هميشه هست دود حاصل از سوختن ذغال‌سنگ است. و در جواب من كه مي‌پرسم چرا روز اين دود وجود ندارد مي‌گويد: فردا اگر به پشت بام‌ها توجه كني متوجه اين موضوع مي‌شوي! شام را مهمان ارجان هستيم در رستوراني سنتي. خانه‌اي قديمي كه به سبك صدها سال قبل پذيرايي مي‌شويم. با انواع غذاهاي لذيذ تركي. جاي شما خالي!
صبح روز بعد قرار است با شهردار ملاقات داشته باشيم. شهردار بالاترين مقام شهر است. قبل از رفتن به محل شهرداري به خاطر مي‌آورم كه بايد امروز به پشت بام‌ها نگاه كنم. تعجب مي‌كنم كه چرا گاهي تا اين اندازه بي‌دقت مي‌شوم. بدون استثنا در تمام پشت‌بام‌ها مبدل‌هاي خورشيدي وجود داشت. هر واحد مسكوني يا اداري يك مبدل خورشيدي گاهي بر روي يك آپارتمان چند طبقه جايي براي رفت و آمد ديده نمي‌شد تمام سطح پشت بام را مبدل‌هاي خورشيدي و در كنار آنها منابع بزرگ آب پوشانده بود. گرمايش در روز توسط اين مبدل‌ها انجام مي‌شود. به اين مي‌گويند تلفيق سنت و مدرنيسم ! روز مبدل خورشيدي، شب ذغال‌سنگ. با خودم مي‌گويم كه اگر قرار بود روزها هم زغال‌سنگ مصرف شود چه اتفاقي مي‌افتاد. بدون شك از اهالي قونيه كسي باقي نمي‌ماند!!
طبق قرار قبل صبح روز بعد با شهردار قونيه ملاقات مي‌كنيم. شهردار كه ميزبان اصلي ماست و اين گروه به دعوت او به قونيه سفر كرده‌اند. قبل از هر صحبتي از اعضا گروه مي خواهد از سفر خود بگويند و اگر درخواستي دارند بگويند تا به سرعت برطرف شود. شهردار نمي‌خواهد مهمانانش كوچكترين كمبودي احساس كنند. روحاني كه اتفاقاً سخنران قابلي هم هست از طرف اعضا گروه تشكر مي‌كند و مذاكره او با شهردار به صورت رسمي آغاز مي‌شود. روحاني به صورت جامع و كامل در خصوص از خراسان مي‌گويد و قابليت‌هاي فراواني كه اين انسان از نظر توريستي، صنعتي و… دارد. و اعلام آمادگي مي‌كند كه همكاري‌هاي توريستي بين دو استان خراسان و قونيه بيش از گذشته گسترش يابد. وي در بخشي از سخنانش از شهردار مي‌خواهد تا براي برگزاري نمايشگاههاي تجاري و توريستي در شهرهاي مشهد و قونيه و همچنين برقراري پرواز مستقيم بين قونيه و مشهد مساعدت شود كه اين پيشنهاد با استقبال بسيار خوب شهردار مواجه شد. وي از ما مي‌خواهد تا از سايت نمايشگاهي قونيه ديدن كنيم و پس از بررسي جوانب كار زمينه برگزاري نمايشگاه اختصاصي توريستي و تجاري خراسان را در قونيه فراهم كنيم. وي همچنين اعلام آمادگي كرد تا در كوتاهترين زمان استان قونيه توانمندي‌هاي خود را در نمايشگاهي به مشهد به نمايش بگذارد. در همين ديدار شهردار از روحاني خواست تا دعوت وي را از شهردار مشهد و استاندار خراسان براي بازديد از قونيه به آنها ابلاغ كند و عنوان كرد تا چند روز آينده اين دعوتنامه به صورت رسمي براي آنها ارسال خواهد شد. در پايان اين ديدار به رسم يادبود هدايايي از طرف شهردار به حاضرين اهدا شد كه نفيس‌ترين آن يك دوره 6 جلدي مثنوي معنوي چاپ قونيه و ماكتي از مزار مولوي بود.
بيشتر فعاليت‌هاي توريستي تركيه و از جمله قونيه توسط بخش خصوصي انجام مي‌شود و دولت نقش چنداني در اين فعاليت‌ها ندارد. «تورساب» تشكلي است كه تمام فعاليت‌هاي توريستي را در قونيه به عهده دارد. به دعوت اين تشكل و در محل دفتر آن قرار است مذاكره‌اي بين گروه و «تورساب» در جهت گسترش مناسبات توريستي انجام شود. در اين مذاكرات كه با استقبال رسانه‌هاي تصويري و مكتوب قونيه همراه بود دو طرف به بررسي راههاي گسترش فعاليت‌ها پرداختند. در اين بين مصاحبه‌هاي مختلف روحاني با رسانه‌هاي قونيه هم جالب توجه بود. قونيه كه 6 كانال مستقل تلويزيوني و چندين روزنامه دارد به صورت گسترده سفر ما را تحت پوشش خبري قرار دادند و در بخش‌هاي مختلف خبري خود مصاحبه روحاني را پخش كردند. به روحاني مي‌گويم كه از فردا بايد در خيابان به مردم امضا بدهد چرا كه با اين پوشش خبري در قونيه شهرتي به دست آورده است! رييس تورساب قونيه از روحاني مي‌خواهد تا در اجتماع اعضا تورساب سخنراني كند. سالن اجتماعات هتل سلحوق محل سخنراني تعيين مي‌شود و روحاني در سخنراني يك ساعته خود اطلاعات جامع و كاملي از وضعيت گردشگري ايران و خراسان ارايه مي‌دهد. سخنراني روحاني كه تمام مي‌شود بازار تبادل هدايا گرم مي‌شود. خوشبختانه ما هم به اندازه‌ي كافي هديه همراه داريم تا تمام حاضران را بي‌نصيب نگذاريم. بروشورها و كاتالوگ‌هاي ديدني‌ها يايران و خراسان با استقبال بي‌نظيري مواجه مي‌شود اين مراسم هم تحت پوشش خبري رسانه‌هاي قونيه قرار مي‌گيرد. از روز بعد براي گفتگو با روحاني كه حالا چهره‌ي شناخته شده‌اي است ما هم بايد از قبل وقت بگيريم!!
قونيه يك شهر باستاني است با مردماني خونگرم و مهربان. دو روز باقي‌مانده از سفر را با بازديد از اماكن ديدني و تاريخي اين شهر سپري كرديم. يكي از اماكني كه به ديدار آن مشتاق بوديم مزار شمس تبريزي بود. جالب اينجاست كه علي مترجم افعان مي‌گفت مزار شمس در افغانستان است و ما معتقديم كه شمس در ايران مدفون شده است و تركها معتقدند كه شمس در قونيه به خاك سپرده شده است. مزار منسوب به شمس تبريزي در قونيه در يك مسجد واقع شده است و زماني كه ما براي بازديد به آنجا مي‌رسيم هنگام نماز بود. و طبق روال هميشه حاج حسين اديبيان امامت جماعت را به عهده گرفت. همزمان كه نماز مي‌خوانديم گروهي از اهالي نيز به مسجد آمدند و مشغول نماز جماعت شدند. دو نماز جماعت به صورت همزمان با دو امام جماعت. بعد از پايان نماز آرزو كرديم كه اي كاش آنها زودتر از ما مي‌آمدند و همه با هم نماز مي‌خوانديم. ديدار مزار منسوب به شمس تبريزي مرا به ياد سخنان دبير انجمن مولانا انداخت كه در گفتگو با ايسنا گفته بود: «از ديدن آرامگاه شمس تبريزي كه به متروكه تبديل شده است احساس حقارت كردم» ما معتقديم كه آرامگاه شمس تبريزي در خوي در استان آذربايجان غربي است كه متاسفانه هيچ اهميتي به آن داده نمي‌شود. براستي كه دردآور است ما از آنچه كه داريم چگونه مراقبت مي‌كنيم و ديگران كه ندارند چگونه بهره مي‌برند.
زمان برگشت طوري تنظيم شده بود كه مي‌توانستيم 12 ساعت در استانبول توقف داشته باشيم. و اين فرصت كوتاه كافي بود تا بتوانيم از چند مكان ديدني از جمله مسجد اياصوفيه، كاخ سلطان حسن و… ديدن كنيم. و البته سفري 2 ساعته به اروپا هم داشته باشيم! حتما مي‌دانيد كه استانبول با يك پل طولاني كه از درياي مرمره مي‌گذرد به اروپا وصل مي‌شود…
اميدوارم بتوانم در فرصتي ديگر بيشتر از اين سفر بنويسم…

 
صفحه اول
درباره ما
آرشيو مجله
آرشيو سايت
اشتراک مجله
العربية
English Section
 

© Copyright 2009 www.mosaferan.ir

درباره ما | اشتراک مجله | آرشيو مجله | آرشيو سايت | اشتراک مجله